صنایع و معدن مازندران

» من یک مدیر اجرایی هستم

سلام خدمت مخاطبين سایت صنایع و معدن مازندران اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید

ثمن رحیمی‌راد: وب‌سایت خبری معدن‌نیوز، گفت‌وگویی صریح و صمیمی با مهدی کرباسیان، معاون وزیر صنعت، معدن و تجارت و رییس سازمان توسعه و نوسازی معادن و صنایع معدنی ایران (ایمیدرو) داشت.

شرح مکتوب بخش نخست این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید. کرباسیان در این مصاحبه، از کودکی و فعالیت‌ روزهای جوانی خود گفت و به تشریح سمت‌های مدیریتی پرداخت که در بخش‌های گوناگون دولتی، از نخستین سال‌های پس از پیروزی انقلاب تاکنون بر عهده داشته است. او همچنین خود را یک مدیر عمومی (general manager) در اقتصاد کلان کشور معرفی کرد. 

آقای دکتر از سال‌های ابتدایی زندگی خود بگویید.
من ۱۳۳۰/۱/۱ در منطقه‌ای که شاید قدیمی‌ترین نقطه اصفهان باشد، یعنی امامزاده اسماعیل و میدان کهنه قدیم و سبزه میدان امروز، به دنیا آمدم. تا ۱۱ سالگی در آن محل بودم و دوره دبستان را تا کلاس پنجم ابتدایی در همانجا گذراندم. پس از آن به فلکه احمدآباد اصفهان نقل مکان کردیم. در سال ۱۳۴۸ اصفهان را به مقصد تهران برای ادامه تحصیل در دانشگاه ترک کردم. پس از آن برای گرفتن فوق لیسانس به امریکا رفتم و ۴ ماه مانده به انقلاب در مهر ۱۳۵۷ به ایران برگشتم.

چند خواهر و برادر دارید؟
من یک برادر و یک خواهر دارم. برادرم آقای دکتر مسعود کرباسیان، وزیر پیشین امور اقتصادی و دارایی است که از من ۵ سال کوچک‌تر است. خواهرم هم ۱۲ سال از من کوچک‌تر است، پزشک رادیولوژیست است و هیچ سمت دولتی ندارد. البته ظرفیت داشت ولی ورود نکرد.

شما عملکرد بهتری داشتید یا برادرتان؟
کرباسیان (می‌خندد): این قضاوتی است که جامعه باید بکند اما هر دو تلاش کردیم بر حسب راهنمایی پدر و مادر و نحوه بزرگ شدن‌مان برای جامعه موثر باشیم. در خانواده ما اصولی وجود دارد؛ یکی باور و اعتقاد به اینکه سلامت را در همه ابعاد زندگی رعایت کنیم و دیگر اینکه خدمت به مردم را اصل بدانیم.

شما در ۲۷ یا ۲۸ سالگی و اوایل انقلاب، فرماندار نوشهر شدید. در آن زمان بسیار جوان بودید و نخستین مسئولیتی که به شما داده شده بود، فرمانداری بود. توانایی قبول این سمت را در خود می‌دیدید؟
وقتی سال ۱۳۴۸ در رشته حسابداری قبول شدم، از ترم دوم، نیمی از روز را درس می‌خواندم و نیم دیگر را کار می‌کردم. ۲ سال در شرکت‌های قرقره زیبا و درخشان کار می‌کردم. از سال ۱۳۵۰ هم در شرکت صافیاد مشغول شدم. در سال ۱۳۵۳ پس از ۶ ماه که در پادگان فرح‌آباد قدیم و قصر فیروزه کنونی به گذراندن دوره سربازی مشغول شدم، نیمی از روز را در خدمت سربازی و نیمی دیگر را در بخش مالی شرکتی مشغول به کار بودم که پس از مدتی مدیر مالی آنجا شدم. همچنین پیش از انقلاب، یک تجربه کاری در بخش خصوصی داشتم که در رفتار و تفکر کاری و تجاری‌ام موثر بود. پس از آن به امریکا رفتم و فوق لیسانس گرفتم. بنابراین وقتی فرماندار نوشهر شدم یک عقبه کاری چند ساله داشتم که البته نه در بخش دولتی بلکه در بخش خصوصی بود. بدیهی است در سال ۵۸ تمام نهادهای دولتی و حکومتی تعطیل بودند، به ویژه در منطقه نوشهر و چالوس که منطقه شاهنشاهی، محل تفریحات شاه و خانواده‌اش و محل استقرار قصرهای گوناگون آنها به شمار می‌آمد و من فرماندار آن منطقه شده بودم. بنابراین مردم انتظارات مختلفی داشتند و هیچ واحد و نهادی هم شکل منسجم نداشت یعنی یا فعالیتش متوقف شده بود یا مدیریت آن تغییر کرده بود و در نتیجه، همه به فرمانداری مراجعه می‌کردند و انتظار رسیدگی به کارهای‌شان را داشتند. دوران بسیار شیرین و در عین حال سختی بود، به ویژه در سال‌های ۵۸ و ۵۹ که تمام گروه‌های سیاسی در جامعه حضور داشتند. به عنوان یک خاطره می‌توانم به نخستین انتخاباتی اشاره کنم که پس از ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ در ایران انجام شد. در آن زمان تمام گروه‌های سیاسی می‌توانستند نامزد معرفی کنند. ما هم باید در نوشهر، چالوس و کلاردشت، اعضای شورای شهر را انتخاب می‌کردیم. به یاد دارم احزابی که در نوشهر نامزد معرفی کردند شامل توده، فداییان خلق، مجاهدین، جمهوری اسلامی و ملت ایران (که مربوط به مرحوم داریوش فروهر بود) بودند. در چنین جنجالی انتخابات برگزار شد.
خاطره زیبای دیگری که می‌توانم در این زمینه نقل کنم این است که وقتی به عنوان فرماندار انتخاب شدم، نخستین روز کاری من شنبه بود. فرمانداری در طبقه دوم شهرداری نوشهر بود. ساعت ۸ پشت میزم نشستم و ساعت ۹ متوجه سر و صدایی شدم. سر و صدا از حدود ۴۰۰ نفری بود که فرمانداری را اشغال کرده بودند و شعارشان این بود: «کار، کار، فرماندار». در واقع شماری از دیپلمه‌های بیکار از فرماندار کار می‌خواستند و این شد نخستین خاطره من از فرمانداری که به خاطر آن، ۵ ساعت در اتاق حبس بودم.

پس از فرمانداری، در سمت معاون وزیر راه و ترابری قبول مسئولیت کردید؟
من بیشتر به کار اجرایی ‌اقتصادی علاقه‌مند بودم. بنابراین تغییر مسیر دادم و به شهرداری تهران معرفی شدم. در آن زمان، مرحوم خلخالی در خیابان فردوسی، گاراژها را بسته و همه را به پایانه جنوب فرستاده بود. پایانه جنوب هم کامل نبود. برای اینکه بدانید چقدر مدیریت آنجا سخت بود، می‌گویم که دستشویی‌های آنجا خراب بود، در حالی که روزانه چند ده هزار زن و مرد و بچه در آنجا تردد می‌کردند. پایانه غرب هم شامل یک‌سری کانکس بود و پایانه شرق اصلا وجود نداشت. خاموشی شبانه هم به دلیل جنگ وجود داشت. یک سال در پایانه جنوب بودم. به یاد دارم برخی روزها که می‌خواستند نیرو به جبهه بفرستند نیروهای دژبان یا سپاه می‌گفتند امروز نیاز به ۲۰۰ اتوبوس داریم. حالا تصور کنید اتوبوس‌ها باید نیرو می‌بردند و مسافران بلیت به‌دست منتظر اتوبوس بودند. فقط اینها نبود؛ کمبود لاستیک، روغن، فیلتر و… هم داشتیم. به هر حال از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۰ آنجا بودم. بهمن ۱۳۵۶ آقای دکتر نیک‌روش که شهردار بودند، وزیر کشور شدند و آقای مهندس دلجو هم شهردار تهران. من با همه علاقه و ارادتی که به ایشان داشتم، احساس کردم دو سلیقه مدیریتی متفاوت وجود دارد. آن موقع جوان‌تر بودم و تحمل کمتری داشتم، در نتیجه از شهرداری بیرون آمدم.
در همان زمان احساس ‌کردم که دیگر حمل‌ونقل را می‌فهمم. رشته‌ام هم مدیریت بود. از بین موقعیت‌های مختلف، به نظرم آمد می‌توانم در وزارت راه و ترابری موفق باشم. یکی از دوستان وزارت کشور، من را به آقای نژادحسینیان، وزیر وقت معرفی کرد. ایشان پیشینه کاری و تحصیلات من را ملاحظه کردند و پرس‌و‌جویی از فعالیت من در گذشته و زمانی که مدیریت پایانه را داشتم، انجام دادند و گفتند یک هفته بعد دوباره بیا. ایشان در این یک هفته، کل پیشینه تحصیلی، کاری و گرایش عقیدتی من را ارزیابی کرده بودند. به یاد دارم که هفته بعد در یک روز چهارشنبه، برف سنگینی در تهران آمده بود. من به سختی خود را ساعت ۱۰ صبح به وزارت راه رساندم، در حالی که ساعت ۹ با ایشان قرار داشتم. وقتی به منشی توضیح دادم که به دلیل برف و نبود ماشین دیر رسیدم، ایشان موضوع را به وزیر منتقل کردند و وزیر هم گفتند منتظر بنشینم. تا ساعت ۱۱: ۳۰ منتظر نشستم. این انتظار به من برخورد و فکر کردم چون دیر کرده‌ام وزیر دلگیر شده است. به منشی گفتم به ایشان بگویید یک روز دیگر می‌آیم. ایشان به وزیر گفتند و به من خبر دادند که ۱۰ دقیقه دیگر صبر کنم. ۱۰ دقیقه بعد وزیر از اتاق بیرون آمد و طبق عادت در اتاقش را قفل کرد و گفت بیا برویم. در آن زمان، معاونت حمل‌ونقل وزارت راه در خیابان طالقانی روبه‌روی وزارت نفت بود. ما از ساختمان آن بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم. در ماشین، وزیر پاکتی به من داد و گفت مطالعه بفرمایید. در پاکت، نامه‌ای بود که نوشته شده بود: آقای مهدی کرباسیان، شما به دلیل تجربه خوب‌تان معاون وزیر راه هستید. وزیر گفت من یک هفته، پیشینه شما را بررسی کردم و دیدم به درد همین کار می‌خورید. کارمندان را در نمازخانه وزارتخانه جمع کرده بودند. در آنجا وزیر، من را به عنوان معاون خود معرفی کرد و رفت. این اتفاق در روزهای جنگ افتاد و یک داستان تاریخی است چون در آن روزها بندر خرمشهر در دست عراقی‌ها بود، در حالی که بندر اصلی ما به شمار می‌آمد که هم به راه آهن وصل بود و هم کشتی‌ها و اسکله‌ها در آنجا مستقر بودند. بندر آبادان هم تعطیل بود. بندر بوشهر ۲ اسکله داشت که کشتی‌های حداکثر ۵هزار تنی می‌توانستند به آنجا بروند. بندرعباس ۳ اسکله داشت و بندر شهید رجایی هم که آن موقع ایتالیایی‌ها آن را می‌ساختند نیمه‌تمام بود و در واقع دولت آن را نیمه‌تمام تحویل گرفته بود. در چنین شرایطی، من معاون حمل‌ونقل وزارت راه شدم. بندرعباس راه آهن نداشت و بیشتر این کشتی‌ها حامل مواد غذایی و کالاهای اساسی بودند که به کشور وارد می‌شد، آن‌هم در شرایطی که پنیر، کره، گوشت برنج و تقریبا تمام مواد غذایی وارداتی بود. تنها راه باز دیگری که در اختیار داشتیم، مرز بازرگان از ترکیه بود که هم جاده آن خراب بود و هم کامیون‌هایی که تردد می‌کردند، کوچک بودند. به هر حال ۴ سال معاون حمل‌ونقل وزارت راه و همزمان عضو ستاد بسیج اقتصادی درباره پشتیبانی جبهه و جنگ بودم.
خاطره‌های بسیار سنگینی از آن زمان دارم و افتخارم این است که در آن ۴ سال در خدمت مردم و پشتیبان جبهه بودم. اقداماتی که در آن زمان درباره حمل‌ونقل، پشتیبانی رزمندگان و تامین نیاز مردم انجام شد، بسیار ارزنده بود. پس از آن به بنیاد مستضعفان رفتم.
شما در دوره‌های مختلف ریاست جمهوری فعالیت داشتید و از مرحوم هاشمی رفسنجانی و آقای خاتمی، نشان لیاقت دریافت کردید. کدام‌یک از این نشان‌ها برای شما خاطره‌انگیزتر بود و به آن بیشتر می‌بالید؟
من به هر دو می‌بالم. در نتیجه اقداماتی که در زمینه مسائل تامین اجتماعی با کمک عزیزان در سازمان انجام دادم، مرحوم هاشمی رفسنجانی نشان لیاقت مدیریت را به من دادند و به آن افتخار می‌کنم چون در آن زمان نشان دادن بسیار سخت بود یعنی کارگروهی موضوع را بررسی می‌کرد و به بیشتر از ۳ یا ۴ نفر در سال نشان نمی‌دادند اما من افتخار داشتم و گرفتم. در دوره آقای خاتمی، نشان خدمت گرفتم که به دلیل فعالیتم در گمرک بود. در دولت نهم و دهم هم یک تقدیرنامه در زمینه مسائل مرتبط به تامین اجتماعی دریافت کردم.

شما در دولت آقای احمدی‌نژاد مسئولیتی نداشتید؟
در سال ۱۳۸۴ که ایشان رئیس‌جمهوری شدند، من رئیس هیات مدیره و مدیرعامل منطقه ویژه عسلویه بودم. در آن زمان هم به این دلیل که آقای احمدی‌نژاد بر این باور بودند که مدیران باید در منطقه محل اشتغال خود ساکن شوند و هم چون مایل بودند از چهره‌های قدیمی‌تر در دولت خود استفاده نکنند، پس از چند ماه که وزیر نفت انتخاب شد من از این سمت کنار رفتم. با توجه به اینکه در آن زمان وزیر نفت با تاخیر حدود ۶ ماهه انتخاب شد و در سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸ در صندوق بازنشستگی نفت اشتغال داشتم. سال ۱۳۸۸ هم ۷ یا ۸ روز پس از پیروزی آقای احمدی‌نژاد در انتخابات، عذر من خواسته شد و تا سال ۱۳۹۲ خارج از دولت بودم.
با توجه به اینکه پیش از سال ۱۳۹۲ در جایگاه‌های بسیار حساس خدمت می‌کردید، نوع رابطه شما با رهبر معظم انقلاب چگونه بود؟ تا به حال شما را فرا خوانده‌اند یا در مورد خاصی، درخواست گزارش داشته‌اند؟
بیشترین ملاقات‌های من با ایشان، مربوط به زمانی بود که در سازمان تامین اجتماعی مشغول بودم. رهبر معظم انقلاب بر تامین اجتماعی و مسائل مربوط به عدالت اجتماعی، حساسیت بسیار زیادی داشتند. در دوران اول ریاست جمهوری مرحوم هاشمی‌رفسنجانی نیز سیاست‌های تعدیل اقتصادی وجود داشت و توجه به مستضعفان و اقشار آسیب‌پذیر، اهمیت زیادی پیدا کرد که البته حالا توجه به آنها کمتر شده است. مرحوم هاشمی‌رفسنجانی هم علاقه ویژه‌ای به مسائل کارگری و تامین اجتماعی داشتند. من جدا از کارهای موردی، ۳ ماه یک بار خدمت آقای هاشمی می‌رسیدم و گزارش کار ارائه می‌کردم. ایشان به سازمان تامین اجتماعی و من، کمک ویژه می‌کردند و ما هم تلاش می‌کردیم وظیفه خود را درباره قشر کارگر، بیمه‌شده‌ها، بازنشستگان تامین اجتماعی و تمام امور مربوط به آنها، اعم از درمان و سرمایه‌گذاری انجام دهیم و از حمایت دولت و مجلس شورای اسلامی هم برخوردار بودیم. آقای هاشمی بر این نظر بودند گزارش‌هایی که من به ایشان ارائه می‌دهم به رهبری هم ارائه شود و من هم ۳ تا ۴ ماه یک بار خدمت رهبر معظم انقلاب می‌رسیدم، گزارش کاری می‌دادم و ایشان هم رهنمودهایی ارائه می‌کردند.

به نظر شما وقتی یک مقام مسئول، خدمت رهبر می‌رسد می‌تواند به راحتی صحبت کند؟
من ویژگی شخصیتی منحصر به خودم را دارم. به مقام‌های بالاتر که گاه آقایان هاشمی، موسوی و خاتمی بودند هم به هر صورت حرف خودم را می‌زدم و هنوز هم همین طور است، البته با رعایت ادب و اخلاق. خاطره‌ای در این زمینه بگویم؛ یک بار خدمت رهبر معظم انقلاب رسیدم. ایشان درباره یکی از برنامه‌های من در سیما پرسیدند. برنامه از این قرار بود که در آن زمان سازمان برنامه و بودجه، اعتقاد زیادی به آزادسازی اقتصادی داشت و چون برنامه سیما از نوع چالشی بود ۱۲: ۳۰ یا ۱ بامداد پخش می‌شد. در یکی از ملاقات‌هایی که با رهبر معظم انقلاب داشتم، ایشان فرمودند من برنامه شما را دیدم و خیلی خوب دفاع کردید اما فرد مقابل شما حرف‌های خارج از ضابطه می‌زد که ناراحت شدم. همان ساعت ۱: ۳۰ شب یادداشت تندی برای رئیس صداوسیما نوشتم و از ایشان گله جدی کردم. من گفتم خودم آن برنامه را ندیدم و آن ساعت خواب بودم. ایشان گفتند صدا و سیما هم احتمالا فکر می‌کرده همه خوابند و حواس‌شان نبوده که من بیدارم.

چند سالی رئیس فدراسیون بدمینتون هم بودید، راجع به آن صحبت می‌کنید؟
(کرباسیان بلند می‌خندد) بین سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ مالکیت تیم پرسپولیس در اختیار بنیاد مستضعفان بود و وقتی دولت عوض شد، ما به نوعی تیم پرسپولیس را اداره می‌کردیم.

پیش از قبول این مسئولیت، پرسپولیسی بودید؟
کم و بیش (می‌خندد) و بیشتر پیش از انقلاب.

هنوز هم پرسپولیسی هستید؟
من همه تیم‌ها را دوست دارم اما پرسپولیس را کمی بیشتر دوست دارم. بیشترین فعالیت من در حوزه ورزش به سال ۱۳۶۸ برمی‌گردد که آقای هاشمی، رئیس‌جمهوری بودند و آقای غفوری‌فرد، رئیس سازمان تربیت بدنی شدند. ایشان برای توجه به حوزه ورزش قصد داشتند فدراسیون‌ها را ارتقا دهند، در شرایطی که فدراسیون‌ها با کمبود بودجه روبه‌رو بودند. بنا بر این از مسئولان سیاسی و اقتصادی دعوت کردند که آقایان محلوجی، کلانتری و سایرین هم به حوزه ورزش وارد شوند. آقای غفوری‌فرد به من هم پیشنهاد کردند ریاست فدراسیون بدمینتون را به این دلیل که بدمینتون ضعیف بود، بپذیرم. خود من به فدراسیون دومیدانی علاقه‌مند بودم اما چون می‌خواستم به ورزش کمک کنم به اصرار ایشان به فدراسیون بدمینتون رفتم.

پس از تجربه‌های گوناگون در حوزه مدیریت از سال ۱۳۹۲ با شروع دولت یازدهم، به ایمیدرو تشریف آوردید که متولی توسعه بخش معدن و صنایع معدنی کشور است. در پیشینه شما، فعالیت در حوزه معدن و صنایع معدنی وجود نداشت و وقتی شما به این سازمان معرفی شدید، موجی از انتقادها به این انتخاب سرازیر شد. با این موج انتقادها و این واقعیت که این تجربه وجود نداشت، چطور حاضر شدید این سمت را بپذیرید؟
من یک مدیر عمومی اقتصاد کلان و یک مدیر اجرایی هستم.

البته تحصیلات دانشگاهی شما هم در همین زمینه است.
بله. من دکترای رشته مدیریت دارم و یک دوره مدیریت عالی را در کانادا پشت سر گذاشته‌ام. در واقع بر مبانی مدیریت مسلط هستم و همان‌گونه که سوابقم نشان می‌دهد، آدم کار اجرایی‌ام. نکته این است که کشورهای موفق جهان، مدیرهای ملی و مدیرهای سازمان‌های بزرگ خود را تخصصی انتخاب نمی‌کنند. کانادا یکی از بهترین‌ها در جهان در حوزه بیمه‌های تامین اجتماعی و درمان است و وقتی رئیس سازمان تامین اجتماعی شدم، ۳ ماه پس از انتصابم با یک تیم ۹ نفره، ۲ هفته از کانادا بازدید کردم. آن زمان هم خیلی برای من جو درست شد که هنوز نیامده، رفت کانادا را بگردد! من دیدم آنجا بهترین است پس رفتم و یاد گرفتم. در سال ۱۳۷۱ خورشیدی در آنجا رئیس یک بیمارستان آموزشی و دانشگاهی ۷۰۰ تختخوابی را دیدم که فوق لیسانس مدیریت داشت و حتی یک نفر از اعضای هیات‌مدیره این بیمارستان پزشک نبودند. خیلی شوکه شدم چون در هیات همراه من ۳ پزشک حضور داشتند. رئیس بیمارستان در جواب پرسش من که چطور یک پزشک در تیم شما نیست؟ پاسخ داد: ما باید بیمارستان را اداره کنیم. در کار پزشکی، ۲ مشاور دارم که امور مربوط را انجام می‌دهند. اداره بیمارستان، یک کار علمی و مدیریتی است و ربطی به علم تخصصی آن ندارد. کارهای تخصصی را آنها انجام می‌دهند اما اداره بیمارستان با من است. الان هم می‌بینید که کشورهای موفق جهان، افراد اقتصادی و مدیرهای عمومی (general managers) را در راس دستگاه قرار می‌دهند.
مستحضر باشید در ۳ سالی که من در بنیاد مستضعفان بودم معدنکاری هم کردیم، اما تخصص من معدن نبود و یک مدیر عمومی بودم.

با روی کار آمدن دولت یازدهم و با توجه به حوزه‌های گوناگونی که تا آن زمان تجربه کرده بودید، در سال ۱۳۹۲ هم می‌توانستید حوزه‌های مختلف را انتخاب کنید. چه شد که به حوزه معدن و صنایع معدنی روی آوردید؟
سال ۱۳۹۲ عزیزانی مانند آقایان ربیعی، طیب‌نیا، آخوندی و نعمت‌زاده از من دعوت کردند که در چند روز نخست آغاز به کار دولت به آنها کمک کنم. سمت‌های مختلفی به من پیشنهاد شد اما به دلیل علاقه‌ای که خودم به حوزه صنعت و معدن داشتم و اینکه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم، به ایمیدرو آمدم.
آقای نعمت‌زاده، حکم من را زد و خبر آن را منتشر کرد. البته علاقه خودم هم بود چون ایمیدرو سازمانی توسعه‌ای بود و احساس می‌کردم می‌توانم موفق باشم اما وقتی به ایمیدرو وارد شدم، متوجه شدم چه مشکلاتی وجود دارد و به کمک خدا و تلاش همکاران در چند سال گذشته توانستیم از این مشکلات کم کنیم.

 


شما مخاطبين عزيز سايت صنایع و معدن مازندران از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد

سایت صنایع و معدن مازندران

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.