صنایع و معدن مازندران

» عزت زیاد

سلام خدمت مخاطبين سایت صنایع و معدن مازندران اين پست مطالبی با ارزش و خواندنی قرار داده ایم امیدواریم با مطالعه آن نهایت استفاده را ببرید

اگر از اين پست لذت برديد و خوشتون امده در صفحات اجتماعي خود به اشتراک بگذاريد تا ديگران هم استفاده کنند.

و همچنين خواهشمنديم با نظرات و پيشنهادات خود ما را ياري بفرماييد

با گذاشتن نظر در قسمت دیدگاه ها می توانید ما را در بهتر شدن یاری کنید

کدخبر: ۳۳۰۷۹

 تا صبح چند بار از خواب می‌پرم، دلشوره دارم، باید اتفاقی افتاده باشد، می‌دوم حیاط، زیرزمین، دنبال رد پای فاجعه می‌گردم،

باز خوابم می‌برد، خواب‌های پریشان می‌بینم، از خواب برمی‌خیزم، برخلاف هر روز سراغ جهان مجازی نمی‌روم، می‌ترسم، شاید خبر بدی در کمینم باشد، دل به دریا می‌زنم و خبرها را می‌بینم، ناگهان منفجر می‌شوم، بغض می‌کنم، از پا می‌افتم؛ عزت‌الله انتظامی رفت. ایران و نه‌تنها سینما بزرگی را از دست داد؛ بازیگری به تمامی ایرانی، رفیقی واقعی. نه عزت تو حق نداری بخشی از خاطره از دست رفته باشی، بمان، لطفا بمان، بودنت آرامم می‌کند. چند بار پرسیدی چرا نباید بچه‌هایت سهیل و سینا را دیده باشم، چطور بگویم هیچ وقت آنها این فرصت را نخواهند داشت تو را ببینند، از شیرینی حرف‌هایت به وجد بیایند؛ از بس در رفت و آمد تنبلم، لعنت بر این تنبلی. سال‌ها پیش در آیینی ناصر زراعتی دوست خوب و داستان نویس صاحب‌نام گفت کسی می‌خواهد با تو آشنا شود. نامش را که شنیدم، به‌سرعت بلند شدم و به دیدنش رفتم. کاش دستش را می‌بوسیدم. گفت خوب می‌نویسی؛ عزت انتظامی این حرف را بزند باید غرق افتخار شوی. نشدم، بیشتر پر از شرم شدم. از آن روز یاد گرفتم غرور چه کار ابلهانه‌ای است. درس فروتنی به من داد. آموختم می‌شود مشوق بود. بعد از آن رفیق شدیم. شبی در هتل شاه‌عباسی اصفهان او، نوذری و عرفانی تا نیمه‌شب در اتاقم بودند. از خنده مردم از جوک‌هایی که از آنها شنیدم، پیش عزت همه کم آوردند، تا مدتی دل درد داشتم، جزو معدود ساعت خوش زندگی بود. یک بار در هواپیما با هم بودیم، خمسه هم کنارمان نشسته بود، مهمانداری که همکار همسرم بود آمد و گفت برویم بخش وی‌آی‌پی، عزت گفت نامردی بروی، نرفتم، بعد خلبان از او و خمسه خواست به کابین هواپیما بروند، در حال رفتن انتظامی گفت نامردم و می‌روم. واقعا نامردی و رفتی؛ تو که به تمامی مرد بودی چرا باید بروی، حق نداری بروی، بمان. چه خاطراتی تعریف کردی، از دلخوری‌هایت از…، از سمندریان و تعریف‌هایش. نمی‌دانم چطور شد دو، سه روز پیش سهیل، پسرم از داستان گاو خونی تعریف کرد و از بازی‌ات به‌عنوان یک پرسه‌زن در تهران در فیلمی که روی دست آن ساخته نشد، از شنا کردنت در گاو خونی، از ترانه کوچه و باغی که می‌خوانی، از عشق ناگفته‌ات، از معدود فیلم‌های متفاوت سینمای ایران، عزت خبر داری زاینده‌رود خشک شد، خبر داری دیگر هیچ کس در گاوخونی غرق نمی‌شود؛ تهران دیگر جای پرسه زدن نیست، لاله‌زار دیگر نیست؛ خبر داری با رفتن تو همان معدود ساعات خوبی که در آن اتاق داشتم تبدیل به بغض و حسرت می‌شود. یادت می‌آید در یزد به من گفتی در خانه خدا شفای پسرت را گرفتی، چرا از خدا نخواستی تو را برای ما حفظ کند. چه روزگاری است که جز خبرهای بد نمی‌شنویم و کارمان شده بغض، حسرت و گریه. در آن فیلم می‌خواندی: دلم می‌خواهد تریاکو ترکش کنم، صبح‌ها برم رودخونه ورزش کنم… دلم می‌خواهد قلهک و شمرون برم، دلم می‌خواهد قربون تهرون برم، دلم می‌خواهد تو لاله‌زار راه برم و… هنوز زنده‌ای؛ تو نمی‌توانی مرده باشی، هنوز هم هستی اما ادای مرده‌ها را درمی‌آوری؛ بلند شو و ما را غافلگیر کن، این حق ماست.
محمد آقازاده / روزنامه‌نگار

 


شما مخاطبين عزيز سايت صنایع و معدن مازندران از اين پس با مراجعه به وب سايت ما مي توانيد جديد ترین مطاب را مطالعه کنید و از خواندن ان ها لذت ببريد

وچنانچه انتقادي به سايت ما داشتيد مي توانيد در قسمت نظرات ما را در جريان بگذاريد

سایت صنایع و معدن مازندران

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.